خرید بک لینک
صبح ساعت 8 کلاس داشتم.هوا بارونی بود.اصلا حوصله رانندگی نداشتم .

از مامان خواستم منو برسونه یونی .خلاصه برای کلاس که بیرون یونی بود من با سرویس یونی

رفتم اونجا و بقیه هم اکثرا با ماشیناشون اومدن.برگشتنی سرویس نیومد دنبالمون و مسیرش هم تاکسی رو

اینا نیس یه جایی خیلی خارج از شهر بود.خلاصه یه اکیپ پسرا همکلاسیم که دوتا ماشین اورده بودن گیر دادن که سوار

شیم منم چون به یکیشون فقط اعتماد داشتم سوار شدم.تا خونه داشتم فحش میدادم خودمو که مرضم چی

بود ماشینمو نیوردم سر کوچمون من و دوستمو پیاده کرد 2 ثانیه بعد دوست بابامو دیدم اگه منو می دید با این

پسره چه فکری میکرد راجع به من عاخه؟

میشد اش نخورده دهن سوخته...پسره انقدر هول بود چند بار نزدیک بود بزنه در و دیوار :/

منی که حاضر نبودم دو کلمه باهاشون حرف بزنم امروز واقعا بهشون احتیاج پیدا کردم و مجبوور شدم سوار

ماشینشون بشم.:/ اینم از شانس ما :/

برچسب: بی ماشینی,بازی ماشینی بی نهایت, نویسنده: اشکان موسوی تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 12:34

صفحه بندی