همه تو رمانا با یک آدم حوری بهشتی تصادف میکنن این داغون بود یارو:/
آینش هیچی نشد میگه پول اینمو بده گفتم نشکست ک ..پول چیو بدم
بعد یکیشون سرباز بود میگنم زنگ بزن پلیس اگه خسارت میخوای میگه من خودم پلیسم :/
گفتم از کی تا حالا سربازا پلسن :/ اینا دخترارو چی فرض میکنن واقعا :/
فکر کرد عابر بانکم.پولم کجا بود:/ تازه ماشین خودم خط افتاد 
++وای اون پسر میخواستم مخشو بزنم دیدم دانشگاه اصلا انتظار نداشتم این کلاس ما باشه این ترم
داشتم میرفتم تو سالن این داشت میومد بیرون دهنشو باز کرد سلام کنه اعصاب نداشتم چشم قره رفتم
بعد ده دقیقه یادم اومد من که میخواستم مخ اینو بزنم چشم قره چی گفت یهوو
گند زدم همون روز اول 
برچسب:
نویسنده: اشکان موسوی