من اون لحظه دو لپی یک کیکو فرو کرده بودم دهنم انگار میخواد قحطی بیاد
بعد چشام چهارتا شد همینجور کیک رو مقنعه و مانتو هم بود
بعد گفت جزوه امروزو میشه بدین ب من .گفتم همرام نیست :/
گفت یعنی تو ماشینته؟ گفتم نه تو کیفمه :/ حالا کیفم تو بغلم بود
بعد دوستم ب دادم رسید گفت جزوت تو کیفته ها.منم برداشتم و نصف برگام ریخت
جزوه هارو دادم بهش .عین این پسر ندیده ها نمیدونم چرا هول شدم :/
من با این همه سوتی جلو تو چه کنم :/
برچسب:
نویسنده: اشکان موسوی