متاهل شدم. نمیدونم چرا.. کی.. چ طور
اولش ب اصرار خونوادم گفتم میبینمش کافه
تهش قهوه خوردنه. الان شده شوهرم خخ
روز اولی ک دیدمش گفتم اصلااااا خیلی سنش بیشتره چرا اینجوری
لباس پوشیده چرا ماشینش فلانه.. از همه چیش ایراد گرفتم
یک ساعت با لبخند نگاش میکردم و تو دلم ب حرفاش میخندیدم. تو نگام یه برو بابای خاصی بود
برچسب:
نویسنده: اشکان موسوی